محتوای دوره
آغاز حقیقی حیات
0/12
خودسازی برای ابدیت
درباره درس

 رمز جهان شمولی دین؛ چرا دین برای همه است و محدود به جغرافیا نیست؟

یکی از پرسش های مهم درباره دین این است که اگر یک دین واقعاً برای همه انسان ها آمده، چرا در یک زمان خاص و در میان یک قوم خاص ظهور کرده است؟ آیا این محدودیت تاریخی و جغرافیایی، نشانه آن نیست که دین اساساً محصول همان بستر فرهنگی است و نه پیامی برای همه انسان ها؟

برای پاسخ به این پرسش، باید میان دو چیز تفاوت بگذاریم: بستر ظهور پیام و دامنه اعتبار پیام. این که یک حقیقت از نقطه ای خاص آغاز شود، لزوماً به این معنا نیست که اعتبارش به همان جا محدود است. هر پیام انسانی، علمی، اخلاقی یا معنوی ناچار است از یک نقطه آغاز شود؛ اما آنچه تعیین می کند آن پیام جهان شمول هست یا نه، محل تولدش نیست، بلکه نسبتی است که با حقیقت انسان برقرار می کند.

اگر دین صرفاً مجموعه ای از عادت ها، آیین ها و قراردادهای وابسته به یک جامعه بود، طبعاً نمی توانست داعیه جهانی داشته باشد. اما اگر دین با حقیقت وجودی انسان پیوند داشته باشد، آن گاه ظهورش در یک قوم خاص مانع از جهان شمولی آن نخواهد بود. بر اساس همین نگاه است که می توان گفت دین حق، اگر واقعاً دین حق باشد، با فطرت انسان نسبت دارد، نه فقط با شرایط یک جامعه خاص.

بسیاری از تردیدها و دوری های امروز از دین ریشه در یک تصور غلط دارد؛ تصوری که دین را فقط محصول یک زمان، یک قوم یا یک فضای فکری خاص می داند. چنین نگاهی باعث می شود انسان امروز احساس کند با مجموعه ای از آموزه های قدیمی روبه روست که شاید برای مردمانی دیگر در گذشته نوشته شده و ارتباطی با زندگی و نیازهای او در عصر حاضر نداشته باشند؛ اما مسأله مهم اینجاست که باید نسبت دین با انسان را عمیق تر و دقیق تر بشناسیم.

اگر ادعا می شود که دین برای همه است، یک سؤال اساسی مطرح می شود: این همه دقیقاً چه کسانی هستند؟ ما انسان ها در ظاهر از نظر زبان، فرهنگ، نژاد، ملیت و سبک زندگی تفاوت های زیادی با هم داریم؛ پس چگونه ممکن است دینی که در یک زمان و مکان خاص نازل شده، مخاطب همه انسان ها در همه دوران ها باشد؟

 

از طرفی اگر دین واقعاً از سوی خالق هستی آمده باشد، باید با ساختار درونی و گرایش های مشترک همه انسان ها هماهنگ باشد.

 

 

 چگونه دین فراتر از مرزها و فرهنگ ها سخن می گوید؟

دین برای همه است، اما این امر به معنی آن نیست که انسان ها همه شبیه هم زندگی می کنند یا باید یکسان شوند، بلکه به این دلیل است که همه در اصل انسان بودن مشترک هستند. همه ما فارغ از اینکه عضو چه فرهنگی هستیم یا در چه زمان و مکانی زندگی می کنیم، انسانیم و با نیازهایی مشترک و فطری متولد می شویم. نیازهایی که مربوط به مرتبه پنجم یا همان بخش انسانی وجود ماست که در دوره های قبلی مدرسه به تفصیل در مورد آن صحبت کرده  ایم.یم. ‌ تفاوت فرهنگ ها و زمان ها فقط در نحوه فهم و شکل اجرای دین نقش دارد؛ وگرنه در اصل پیام تفاوتی وجود ندارد.

اگر دین را محصول فرهنگی خاص بدانیم، باید بپذیریم که با تغییر آن فرهنگ، دین نیز کارکرد خود را از دست می دهد. چنین دینی به گذشته تعلق دارد و نمی تواند پاسخ گوی مسائل پویا و اساسی زندگی ما باشد.

ادعای اینکه دین برای همه است، به معنای ساده سازی و سطحی کردن دین یا نادیده گرفتن عقل و تفکر نیست؛ اتفاقاً هرچه دین عمیق تر باشد، ارتباط آن با فطرت انسانی آشکارتر می شود.

برخلاف عقیده برخی که دین را مجموعه ای از دستورهای خشک و بی روح می دانند، دین برنامه ای دقیق و هوشمندانه بر اساس ساختار وجودی انسان است. به همین دلیل هرجا انسان حضور دارد، امکان گفتگو از دین نیز وجود دارد. بر این اساس پرسش هایی مانند اینکه چرا دین در منطقه ای خاص ظهور کرده یا چرا پیام آن با زبانی خاص بیان شده، مسائل فرعی و درجه دوم هستند. مسأله اصلی این است که آیا دین، انسان ـ بما هو انسان[1] ـ را مخاطب قرار می دهد یا نه؟ اگر پاسخ مثبت باشد، دین می تواند فارغ از زمان و مکان ظهور، با انسان ها در دوره ها و فرهنگ های مختلف سخن بگوید.

شهید مطهری در قالب بحثی با عناوین «انترناسیونالیسم اسلامی» و «داعیه جهانی اسلام» به این سؤالات پاسخ می دهند که آیا اسلام رنگ ملت مخصوصی مثلاً ملت عرب را دارد یا دینی جهانی و عمومی و از نظر ملیت ها و نژادها بی رنگ است؟[2]

یکی از خطاهای رایج در بحث جهانی بودن دین این است که دین و فرهنگ یا کاملاً یکی فرض می شوند، یا کاملاً بی ارتباط و از هم جدا در نظر گرفته می شوند. هر دو نگاه نادرست است؛ اگر دین را عین فرهنگ بدانیم، با تغییر فرهنگ، دین هم تغییر می کند و اعتبار خود را از دست می دهد؛ اگر هم دین را کاملاً جدا از فرهنگ بدانیم، به مجموعه ای نظری و ناملموس تبدیل می شود که نمی توان آن را در زندگی واقعی پیاده کرد.

واقعیت این است که دین با فرهنگ نسبت دارد، اما در قالب آن محدود نمی شود. دین به زندگی جهت و معنا می دهد و فرهنگ به آن شکل و صورت می بخشد. دین می گوید عدالت، خیر، مسئولیت و معنویت چیست؛ فرهنگ ها مشخص می کنند این مفاهیم چگونه در زندگی روزمره ظهور پیدا کنند. این نکته برای فهم جهانی بودن دین حیاتی است؛ اگر دین بازتاب یک فرهنگ خاص باشد، هرگز نمی تواند از مرز آن فرهنگ عبور کند؛ اما تاریخ نشان می دهد که دین الهی بارها از مرز زبان، قومیت و جغرافیا گذشته و در فرهنگ های مختلف ریشه دوانده است. این حرکت نشانه بی توجهی دین به فرهنگ نیست؛ بلکه نشانه آن است که دین ریشه در لایه ای عمیق تر از فرهنگ، یعنی فطرت، دارد.

میان انسان و دین حق رابطه ای بیرونی و تصنعی برقرار نیست؛ بلکه این رابطه، درونی، وجودی و فطری است. به تعبیر دیگر، دین حق امری تحمیلی از بیرون به انسان نیست، بلکه پاسخی است به حقیقتی که در درون انسان نهاده شده است.

وقتی گفته می شود دین فطری است، مقصود این نیست که همه انسان ها به صورت بالفعل و با همه جزئیات، آموزه های دینی را می دانند؛ بلکه منظور این است که در سرشت انسان گرایش هایی بنیادین وجود دارد که او را به سوی دین حق سوق می دهد: گرایش به حقیقت، میل به کمال، طلب عدالت، عشق به خیر، نفرت از پوچی و تمایل به رهایی از محدودیت و نقص. انسان تنها موجودی نیست که نیازهای طبیعی دارد؛ او موجودی است که از وضع موجود خود فراتر می رود و در جستجوی نامحدود است.

از این منظر، دین حق با ساختار وجودی انسان بیگانه نیست، بلکه با نحوه آفرینش انسان تناسب دارد. قرآن نیز به همین نسبت اشاره می کند: « فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا ۚ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا »[3]

یعنی روی خود را متوجه دینی کن که مطابق فطرت الهیِ انسان است. بر این اساس، دین از آن رو می تواند خطابی جهانی داشته باشد که مخاطبش فطرت مشترک انسانی باشد.

البته باید دقت کرد که این استدلال، به خودی خود حقانیت یک دین خاص را به طور کامل اثبات نمی کند؛ بلکه نشان می دهد اصلِ جهان شمول بودن دین حق، معقول و قابل دفاع است، اگر آن دین واقعاً با فطرت انسان هماهنگ باشد. پس نقطه اصلی این است که جهان شمولی دین نه از راه گسترش جغرافیایی، بلکه از راه انطباق با حقیقت انسان فهمیده می شود.

 

دین با فطرت هماهنگ است، نه با طبیعت

یکی از نکات مهم در فهم جهان شمولی دین این است که دین را نباید فقط بر اساس خواسته های طبیعی و فوری انسان سنجید. در این نگاه، میان طبیعت و فطرت تفاوت وجود دارد. طبیعت، ساحت نیازها، غرایز و کشش های ابتدایی انسان است؛ اما فطرت، ساحت حقیقت جویی، کمال طلبی و خداخواهی اوست. دین نیامده است که طبیعت انسان را نابود کند، بلکه آمده است تا آن را در خدمت فطرت تربیت کند.

به همین دلیل، ممکن است برخی دستورهای دینی برای انسانِ عادت کرده به خواسته های بی مهار طبیعی دشوار به نظر برسد، اما این دشواری نشانه ناسازگاری دین با انسان نیست؛ بلکه نشانه فاصله گرفتن انسان از فطرت خویش است. هرچه انسان به فطرت خود نزدیک تر شود، دین را معقول تر، متناسب تر و حتی آسان تر می یابد. در همین افق است که آیه « یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلَا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ»[4] معنا پیدا می کند: خدا برای انسان آسانی می خواهد، نه سختی. آسانیِ دین، پیش از آنکه به معنای حذف تکلیف باشد، به معنای هماهنگی آن با مسیر درست رشد انسان است.

پس اگر گفته می شود دین برای همه است، معنایش این نیست که همه انسان ها در هر وضعی فوراً و بدون مقاومت آن را می پذیرند؛ بلکه معنایش این است که دین با حقیقتِ انسانیِ همه آنان تناسب دارد، حتی اگر لایه های عادت، غفلت، شهوت، تعصب یا فرهنگ های منحرف مانع از درک این تناسب شوند.

 

 

 انسان، حقیقتی فراتر از هویت های قومی و تاریخی

دلیل دیگر جهان شمولی دین آن است که مخاطب اصلی دین، «قوم» یا «نژاد» یا «طبقه» نیست، بلکه انسان بما هو انسان است. انسان در عمق وجود خود، حقیقتی فراتر از تعلقات تاریخی و اجتماعی دارد. قومیت، زبان، منطقه و حتی بسیاری از صورت های فرهنگی، عوارض زندگی تاریخی انسان اند، نه تمام حقیقت او.

اگر دین حق متوجه همین لایه عمیق وجود انسان باشد، طبیعی است که محدود به قوم خاصی نباشد. ظهور دین در یک محیط خاص، فقط به این معناست که دعوت الهی برای ورود به تاریخ، از یک نقطه آغاز شده است. اما آغاز تاریخی، مساوی با محدودیت ماهوی نیست. همان گونه که یک حقیقت عقلی یا یک اصل اخلاقی ممکن است در زمان و مکان خاصی بیان شود، اما به همان زمان و مکان محدود نماند، دین نیز می تواند در تاریخ آغاز شود ولی افقش فراتاریخی باشد.

نظر شهید مطهری در این باره میتواند کامل کننده باشد: «به این دلیل دانشمندان و فیلسوفان و پیامبران به همه جهانیان تعلق دارند که عقاید و آرمان های آن ها محصور در محدوده یک قوم و ملت نیست… صرف اینکه یک چیزی از میان یک مردمی برخاسته باشد، ملاک خودی بودن آن نمی شود و صرف اینکه چیزی از خارج از مرزها آمده باشد، ملاک اجنبی بودن و بیگانه بودن آن نمی شود.»[5]

در این نگاه، انسان صرفاً مجموعه ای از خواسته های زیستی و اجتماعی نیست، بلکه موجودی است که در ژرفای وجودش میل به تشبّه به کمال مطلق، عشق به حق، و طلب بازگشت به موطن حقیقی خویش دارد. به همین دلیل، دینی که بر این ساختار وجودی بنا شده باشد، نمی تواند دینی محلی و موقت تلقی شود.

نسبت دین و فرهنگ: دین در فرهنگ ظاهر می شود، اما در آن حل نمی شود

یکی از علت های پیدایش این شبهه آن است که ما میان دین و شکل های فرهنگیِ ظهور آن خلط می کنیم. هر دینی ناچار است در قالب زبان، نمادها، عرف ها و شرایط تاریخیِ یک جامعه ظهور کند. این امر گریزناپذیر است؛ زیرا هیچ پیامی بدون زبان و زمینه تاریخی به انسان ها نمی رسد. اما از این واقعیت نباید نتیجه گرفت که خود دین چیزی جز همان فرهنگ نیست.

دین در فرهنگ ظهور می کند، اما در فرهنگ منحل نمی شود. فرهنگ به دین صورت تاریخی می دهد، ولی اصل دین را نمی سازد. به بیان دقیق تر، باید میان هسته پایدار و فطریِ دین و صورت های متغیر تاریخیِ فهم و اجرای آن فرق گذاشت. هسته دین ناظر به حقیقت انسان، نسبت او با خدا، غایت زندگی، نظام ارزش ها و جهت کلی رشد اوست؛ اما بسیاری از شیوه های تحقق اجتماعی، بیان زبانی، یا صورت های تمدنیِ دین می توانند در تاریخ تغییر کنند.

اگر این تفکیک نادیده گرفته شود، دو خطا رخ می دهد: یا دین کاملاً تاریخی و قومی تصور می شود، یا برعکس، همه صورت های تاریخیِ یک دین عین ذات آن پنداشته می شود. در حالی که دفاع درست از جهان شمولی دین، وابسته به همین تمایز است: دین از آن جهت جهانی است که با فطرت انسان پیوند دارد، نه از آن جهت که همه صورت های تاریخی اش در همه جا یکسان باقی می مانند.

 

 فطرت و نظام محبتی: چرا دین به دل انسان مربوط است؟

جهان شمولی دین فقط به حوزه اندیشه محدود نمی شود، بلکه به ساختار محبت و دلبستگی انسان نیز مربوط است. انسان تنها با عقل نظری زندگی نمی کند؛ مسیر او را نظام محبتی او تعیین می کند، یعنی آنچه بیشتر از همه دوست می دارد، برایش اصالت دارد، و به خاطر آن زندگی می کند.

اگر در نهاد انسان عشق به حق، کمال و بی نهایت وجود دارد، پس دین حق باید بتواند این نظام محبتی را تنظیم و هدایت کند. در این صورت، دین باری افزوده بر گرده انسان نیست، بلکه راهی است برای اینکه انسان محبوب های خویش را به درستی مرتب کند و از اسارت دلبستگی های فروتر آزاد شود. آیه سوره توبه که از مقدم داشتن خدا، پیامبر و جهاد بر تعلقات دیگر سخن می گوید، از همین منظر قابل فهم است: مسئله فقط یک فرمان ظاهری نیست، بلکه سخن از بازگشت دل انسان به مدار درست فطرت است.

بنابراین، اگر انسان برخلاف این ساختار فطری زندگی کند و محبوب های محدود و زودگذر را بر حقیقت برتری دهد، از مسیر اصیل انسانی خود فاصله می گیرد. در مقابل، هرچه محبت انسان به حق نزدیک تر شود، نسبت او با دین روشن تر می گردد. از این رو، دین جهانی است چون دل انسانی، در اصلِ آفرینش خود، ظرف توجه به حقیقتی فراتر از هر وابستگی محدود است.

 

 چرا همه انسان ها دین را یکسان نمی پذیرند؟

ممکن است گفته شود اگر دین واقعاً فطری و جهانی است، پس چرا همه انسان ها آن را یکسان درک یا قبول نمی کنند؟ پاسخ این است که جهان شمول بودن یک پیام، مساوی با پذیرفته شدن همگانی آن نیست. بسیاری از حقیقت های مهم انسانی چنین اند: همگانی اند، اما همگان عملاً به آن ها وفادار نمی مانند.

فطرت انسان می تواند زیر لایه های گوناگون پنهان شود: تربیت نادرست، منافع شخصی، عادت های فرهنگی، دلبستگی های نفسانی، غفلت، یا حتی تجربه های تاریخیِ ناعادلانه. از همین رو، میان «داشتن فطرت» و «زیستن بر اساس فطرت» فاصله وجود دارد. دین برای همه است، اما همه الزاماً در شرایطی برابر با آن مواجه نمی شوند و یکسان به آن پاسخ نمی دهند.

در اینجا البته یک پرسش مهم باقی می ماند: اگر دین در تاریخ از نقطه ای خاص آغاز شده، تکلیف کسانی که به آن دسترسی مستقیم نداشته اند چیست؟ این پرسش، پرسشی جدی و مربوط به عدالت الهی است و نیازمند بحث مستقلی درباره حجت، امکان دسترسی، درجات مسئولیت و داوری الهی است؛ بنابراین، دفاع از جهان شمولی دین قرار نیست به انکار پیچیدگی این مسئله بینجامد.

برای اینکه بپذیریم دین می تواند برای همه انسان ها باشد، لازم نیست ثابت کنیم که از آغاز در همه جهان به طور یکسان حضور تاریخی داشته است. آنچه باید نشان دهیم این است که دین، اگر حق باشد، با حقیقت مشترک انسان ها نسبت دارد. این نسبت در سنت دینی با مفهوم فطرت توضیح داده می شود.

بر این اساس، دین برای همه است نه چون در همه جا هم زمان آغاز شده، بلکه چون با آنچه در همه انسان ها مشترک است سخن می گوید: حقیقت جویی، کمال طلبی، خداخواهی، و نیاز به تنظیم درستِ نظام محبت و زندگی. ظهور دین در یک قوم خاص، فقط نقطه شروع تاریخی آن است؛ اما دامنه آن به اندازه خود انسان گسترده است.

پس محدود بودنِ محل ظهور دین، دلیل محلی بودنِ حقیقت آن نیست؛ اگر دین با فطرت انسان هماهنگ باشد، آنگاه می توان فهمید که چرا از دل یک تاریخ خاص برمی خیزد، اما مخاطبش همه انسان ها هستند.

 

[1] انسان بما هو انسان، یعنی انسان به خاطر ارزش‌های انسانی، به خاطر انسانیت و انسان‌دوستی

[2] مطهری، مرتضی؛ خدمات متقابل اسلام و ایران؛ ج 1، ص 67

[3] آیه 30 سوره مبارکه روم

[4] آیه 185 سوره مبارکه بقره

[5] مطهری، مرتضی؛ خدمات متقابل اسلام و ایران؛ ج 1، ص 64