از لیله الرغائب تا انتظار؛ انسان چگونه با تعادل معشوقها ساخته میشود؟
لیله الرغائب در نگاه دینی، صرفاً یک مناسبت عبادی یا شبی برای افزایش اعمال نیست؛ بلکه شبی است که بهعنوان ورودی یک مسیر تربیتی طراحی شده عمل میکند. خداوند سه ماه رجب، شعبان و رمضان را پشت سر هم قرار داده تا انسان وارد دورهای فشرده از سازندگی شود؛ دورهای که اگر درست فهم و درست طی شود، میتواند بیش از یک عمر طبیعی اثر بگذارد.
اما این اثرگذاری، وابسته به یک شرط اساسی است: فهم درست انسان از خودش؛ اگر انسان نداند که کیست، چه قیمتی دارد و برای چه هدفی وارد این عالم شده، حتی بهترین فرصتهای الهی هم برایش به تکرار تبدیل میشوند. لیله الرغائب، شب اشتیاق است؛ شبی که خدا میخواهد میلها، آرزوها و رغبتهای انسان را دوباره تنظیم کند. این تنظیم، نه از عبادت، بلکه از «نگاه به خود» آغاز میشود.
مسئله اصلی این مقاله نیز همینجاست: چرا بدون اصلاح نگاه به انسان، عبادت، دینداری و حتی انتظار، به نتیجه واقعی نمیرسند؟
مسئله انسان؛ چرا عبادت بیاثر یک مسئله واقعی است؟
یکی از پرسشهای جدی در زیست دینی معاصر این است که چگونه ممکن است انسانی سالها در فضای عبادت، دینداری و مناسک حضور داشته باشد، اما نه آرامش عمیق پیدا کند، نه ثبات در انتخابها و نه رشدی متناسب با این حجم از عمل؟ این پرسش، برخلاف تصور رایج، یک پرسش اخلاقی یا رفتاری صرف نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، یک مسئله انسانشناختی است.
در روایات، با گزارهای تکاندهنده مواجه میشویم: انسان ممکن است دهها سال نماز بخواند و حتی یک رکعت آن پذیرفته نشود. این گزاره، اگر بهدرستی فهم نشود، یا به انکار کشیده میشود یا به توجیههای سطحی فروکاسته خواهد شد. پذیرش عبادت، پیش از آنکه به عمل مربوط باشد، به پذیرش خودِ انسان بازمیگردد.
مسئله این نیست که انسان چهقدر عبادت میکند؛ مسئله این است که چه کسی عبادت میکند. اگر فاعلِ عبادت، خودش را درست نشناخته باشد، عمل اوحتی اگر ظاهراً درست باشد، نمیتواند اثر تربیتی داشته باشد. اینجاست که مفهوم «معرفت نفس» از یک توصیه اخلاقی، به یک شرط بنیادین دینداری تبدیل میشود.
در نگاه قرآن، انسان جایگاهی دارد که در میان همه مخلوقات بیبدیل است. تنها درباره انسان است که خداوند ارزش یک نفر از او را معادل همه انسانها معرفی میکند. این قیمتگذاری، بهروشنی نشان میدهد که انسان صرفاً یکی از اجزای عالم نیست، بلکه نقطه تمرکز معنا و مسئولیت در خلقت است. با این حال، انسان غالباً خود را در سطحی پایینتر تعریف میکند: بهعنوان زن یا مرد، موجودی اجتماعی، یا مجموعهای از نقشها و عناوین.
این تعریف ناقص، مستقیماً به دینداری ناقص منجر میشود. انسانی که خودش را صرفاً در ساحتهای پایینتر میشناسد، عبادت را نیز در همان سطح انجام میدهد. نماز، در چنین حالتی، به یک رفتار آیینی تقلیل مییابد؛ رفتاری که الزاماً به رشد درونی منجر نمیشود. به همین دلیل است که معرفت، صرفاً دانستن ذهنی نیست، بلکه پذیرش قلبیِ حقیقت انسان است. ممکن است ذهن بپذیرد که انسان موجودی ارزشمند است، اما تا زمانی که قلب این ارزش را باور نکند، هیچ تغییری در ساحت عمل رخ نمیدهد.
از همینجا، معنای سخن امامان درباره بیاثر بودن عبادت روشن میشود. مسئله، ردّ عبادت نیست؛ مسئله این است که انسان هنوز خودِ حقیقیاش را نپذیرفته است. وقتی انسانی که هنوز خودش را با معیارهای جمادی، گیاهی یا حیوانی تعریف میکند، در برابر خدا میایستد و میگوید «ربّ من»، این جمله هنوز از درون او عبور نکرده است. به تعبیر ، اولین کسی که باید نماز را بپذیرد، خود انسان است.
لیله الرغائب دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند. این شب، دعوت به افزایش عمل نیست؛ دعوت به تصحیح تعریف انسان از خودش است. شبی است برای اینکه انسان بفهمد نه صرفاً یک بدن، نه مجموعهای از غرایز و نه حتی موجودی شبیه فرشته است؛ بلکه حقیقتی است که خداوند از روح خود در او دمیده و برای مسیری خاص آفریده است. بدون این فهم، عبادت ممکن است انجام شود، اما تربیت اتفاق نمیافتد.
نتیجه این بخش روشن است: پیش از آنکه از کماثر بودن عبادت گلایه کنیم، باید بپرسیم آیا انسانِ عبادتکننده، خودش را آنگونه که خدا معرفی کرده، پذیرفته است یا نه. تا این پذیرش رخ ندهد، دین در سطح عمل باقی میماند و به ساحت ساختن انسان راه پیدا نمیکند. این مسئله، مقدمهای ضروری است برای فهم معنای عبودیت؛ عبودیتی که در بخش بعد، بهعنوان مسیر تربیت و شبیهشدن، مورد بررسی قرار میگیرد.
عبودیت یا تربیت؟ بازتعریف نسبت انسان با خدا
پس از روشنشدن مسئله «انسانِ عبادتکننده»، گام بعدی بهطور طبیعی به بازتعریف مفهوم عبودیت میرسد. اگر مشکل اصلی، نپذیرفتن حقیقت انسان است، پرسش بعدی این خواهد بود که انسان پس از پذیرش جایگاه خود، چگونه باید نسبتش را با خدا تعریف کند. در این نقطه، یک جابهجایی اساسی در فهم رایج از دینداری ایجاد میکند: عبودیت نه بهعنوان مجموعهای از اعمال، بلکه بهمثابه یک فرایند تربیتی.در ادبیات دینی، واژه «رب» اغلب بهصورت معبود یا خالق فهم میشود؛ در حالی که معنای دقیق ربوبیت، «تربیتگری» است. خداوند خود را ربّ انسان معرفی میکند؛ یعنی کسی که انسان را مرحلهبهمرحله میسازد و او را به کمال متناسب با حقیقتش میرساند. با این تعریف، عالم دیگر صرفاً محل آزمون یا مجازات نیست، بلکه میدان تمرین است. انسان وارد این میدان شده تا ساخته شود، نه صرفاً تا تکلیف انجام دهد.انسان در «باشگاه خدا» قرار دارد. این تصویر، یک استعاره احساسی نیست، بلکه چارچوبی تحلیلی برای فهم رابطه خدا و انسان است. در هر باشگاهی، شاگرد با رضایت وارد میشود، مربی را میپذیرد و میداند که سختیِ تمرین، لازمه شباهت یافتن به مربی است. اگر کسی سختی را نفی کند، در واقع اصل شاگردی را نپذیرفته است.در این نگاه، بسیاری از سوءتفاهمهای دینی حل میشود. محدودیتها، تکالیف و حتی محرومیتهای ظاهری، نشانه بیارزشی انسان نیستند؛ بلکه دقیقاً به این دلیل وضع شدهاند که انسان حقیقتی بلندتر از این ساحتها دارد. سختیها، متوجه بخشهایی از وجود انساناند که حقیقت او نیستند؛ همان لایههای حیوانی، گیاهی و جمادی که باید تربیت شوند تا ساحت انسانی مجال بروز پیدا کند.از این منظر، آیه «وَما خَلَقتُ الجِنَّ وَالإِنسَ إِلّا لِیَعبُدون» نیز معنایی متفاوت مییابد. عبودیت، هدف نهایی نیست؛ مسیر شباهت است. هرچه انسان بیشتر فرمان مربی را بپذیرد، بیشتر شبیه او میشود. به همین دلیل است که تأکید میشود اطاعت، مقدمه شباهت است؛ نه یک ارزش مستقل و جدا از هدف.این بازتعریف، نگاه انسان به اهداف زندگی را نیز دگرگون میکند. در این چارچوب، تحصیل، شغل، ازدواج، جایگاه اجتماعی و حتی موفقیتهای اخلاقی، دیگر هدف نهایی محسوب نمیشوند. همه اینها ابزارهاییاند که یا در خدمت تربیت انسان قرار میگیرند، یا او را از مسیر اصلی منحرف میکنند. اگر این امور جای مربی را بگیرند، انسانحتی با ظاهری موفق در مسیر تربیت شکست خورده است.اینجاست که معنای عزت حقیقی روشن میشود. عزت، نه از جنس تملک، نه از جنس دیدهشدن و نه حتی از جنس دانستن است؛ بلکه از جنس نسبت درست با مربی است. کسی که عزتش را در شاگردی خدا میداند، نیازی ندارد از امور پایینتر از خودش عزت بگیرد. تکیه بر هر چیزی غیر از خدا خواه مادی، خواه اجتماعی یا حتی علمی به دلیل نابرابری جایگاه، نهایتاً به ذلت میانجامد.عبودیت، زمانی معنا پیدا میکند که انسان خود را متربی بداند و دنیا را میدان تربیت. اگر این نسبت شکل نگیرد، دینداری به مجموعهای از اعمال پراکنده تبدیل میشود که الزاماً انسان را به مقصد نمیرسانند. این فهم، زمینهساز مسئله بعدی است: اگر انسان مربی را پذیرفت، چگونه باید میلها، عشقها و آرزوهای خود را سامان دهد تا از مسیر تربیت خارج نشود؟ این همان مسئلهای است که در بخش بعد، با عنوان «تعادل معشوقها» به آن پرداخته میشود.
تعادل معشوقها؛ قانون پنهان برکت یا فروپاشی زندگی
پس از آنکه انسان جایگاه خود را شناخت و نسبتش با خدا را در قالب «شاگردی و تربیت» تعریف کرد، مسئله تازهای بهصورت اجتنابناپذیر پدیدار میشود: میلها و عشقهای انسان چگونه باید سامان پیدا کنند؟انسان، حتی در مسیر عبودیت، موجودی بیمیل و بیعشق نمیشود. مسئله این نیست که انسان عاشق باشد یا نباشد؛ مسئله این است که عشقها چگونه اولویتبندی شوند.بر اساس این نگاه، مشکل اساسی بسیاری از شکستهای فردی، خانوادگی و اجتماعی نه در انتخابهای جزئی، بلکه در بههمریختگی این تعادل نهفته است. وقتی معشوق اصلی انسان یعنی خدا و حقیقت انسانیِ خودش در جایگاه اول قرار نگیرد، حتی معشوقهای مشروع نیز به عامل آسیب تبدیل میشوند.در این چهارچوب، تعادل به این معنا نیست که انسان از دنیا، خانواده، علم یا موفقیت فاصله بگیرد؛ بلکه به این معناست که هیچکدام از اینها بار هویتیِ انسان را به دوش نکشند. هرگاه انسان بخواهد از چیزی پایینتر از جایگاه انسانیاش «عزت» بگیرد، نتیجهای جز فروپاشی درونی نخواهد داشت. این فروپاشی ممکن است بلافاصله دیده نشود، اما در طول زمان خود را در قالب اضطراب، نارضایتی، شکستهای تکرارشونده یا بیبرکتی نشان میدهد.از همینجا میتوان بسیاری از ناکامیهای رایج را فهم کرد: ازدواجهایی که با نیت درست آغاز میشوند اما به فرسایش میرسند؛ مشاغلی که با امید پیشرفت شروع میشوند اما آرامش را میگیرند؛ یا حتی فعالیتهای مذهبیای که بهجای رشد، خستگی و دلزدگی میآورند. ، ریشه مشترک این وضعیتها را جابجایی معشوق اصلی میداند.هشدار امیرالمؤمنین(ع) در این نقطه، نه یک توصیه اخلاقی، بلکه بیان یک قانون است: هیچگاه انسان چیزی از دین خود را برای اصلاح دنیا کنار نمیگذارد مگر آنکه با ضرری بزرگتر مواجه میشود. این سخن، ناظر به همین برهمخوردن تعادل است. وقتی انسان برای سود کوتاهمدت، نماز، حیا، عفت یا صدق را کنار میگذارد، در واقع جایگاه معشوقها را جابهجا کرده و انتظار دارد نتیجه بهتری بگیرد؛ در حالی که قاعده خلقت، چنین معاملهای را نمیپذیرد.نکته مهم در این است که بیتعادلی، حتی انتخابهای درست را نیز میسوزاند. ممکن است انسان از نظر عقلانی تصمیم درستی بگیرد، اما چون این تصمیم در بستری نامتعادل گرفته شده، به خیر و برکت منتهی نشود. به همین دلیل است که پیش از هر انتخاب بزرگ از ازدواج و شغل گرفته تا تربیت فرزند بر ضرورت اصلاح چینش عشقها و آرزوها تأکید میشود.دینداریِ پایدار، بدون تعادل معشوقها ممکن نیست. اگر معشوق اصلی در جایگاه خود قرار نگیرد، عبادت، تلاش و حتی نیتهای خوب نیز کارکرد واقعی خود را از دست میدهند. این فهم، زمینه را برای پرسش نهایی فراهم میکند: اگر معشوق اصلی مشخص شد، نشانه صدق این عشق در زندگی انسان چیست؟ پاسخ به این پرسش، در بررسی مفهوم «ذکر» و ساحتهای آن روشن میشود؛ موضوعی که در بخش چهارم به آن پرداخته خواهد شد.
ذکر؛ معیار صدق عشق و نشانه دینداری زنده
پس از آنکه نسبت انسان با خود، با خدا و با معشوقهایش روشن شد، مسئله نهایی بهطور طبیعی خود را نشان میدهد: این نسبتها چگونه در زندگی واقعی انسان قابل تشخیصاند؟ به بیان دیگر، از کجا میتوان فهمید که انسان واقعاً مربی را پذیرفته، معشوقها را درست چیده و در مسیر تربیت قرار گرفته است؟ پاسخ این پرسش را در مفهوم «ذکر» صورتبندی میکند؛ اما نه ذکر بهعنوان یک عمل زبانی محدود، بلکه ذکر بهمثابه شاخص حیات درونی انسان.
در این نگاه، ذکر نشانه عشق است. انسانی که عاشق است، نمیتواند بیذکر بماند؛ همانگونه که هیچ عشق واقعیای بدون حضور مداوم معشوق در ذهن، رفتار و تصمیمها دوام نمیآورد. از همینرو، روایت امام صادق(ع) که تمام وجود انسان را صاحب ذکر میداند، یک گزاره انسانشناختی است، نه صرفاً توصیهای عبادی.
نخستین ساحت، ذکر زبان است. زبانِ انسانِ عاشق، ناگزیر به حمد و ثنا باز میشود. این حمد، نه از سر تکلیف، بلکه از سر نیاز درونی است؛ زیرا انسانی که عشق دارد، اگر نتواند محبوب خود را ستایش کند، دچار فشار و رنج درونی میشود. دعا، تسبیح و صلوات در این چارچوب، ابزار تخلیه عشقاند، نه صرفاً اعمال ثوابآور. نبودِ این ذکر زبانی، نشانه فقدان یا ضعف عشق است، نه کمکاری عبادی.
ساحت دوم، ذکر نفس است؛ جایی که عشق، به تحمل سختی تبدیل میشود. بهروشنی تأکید میکند که ذکر نفس، با جهد و عناء همراه است. یعنی انسان حاضر میشود برای حفظ حقیقت انسانی خود، به بخشهای پایینتر وجودش «نه» بگوید. عفت، حیا، پرهیز از حرام، رعایت حلال در مال و رفتار، همگی جلوههای این ذکرند. در اینجا ذکر، دیگر گفتن نیست؛ زیستنِ پرهزینه است. اگر انسانی هیچ سختیای در مسیر دینداری تجربه نمیکند، به این معناست که هنوز چیزی برای عشق از او مطالبه نشده است.
ساحت سوم، ذکر روح است که در قالب خوف و رجاء خود را نشان میدهد. ، تعادل میان این دو را شرط سلامت روح میداند. خوف، انسان را از سهلانگاری و غرور حفظ میکند و رجاء، او را از ناامیدی و فروپاشی نجات میدهد. افراط در هرکدام، روح را از حرکت بازمیدارد. انسانی که خود را برتر از دیگران بداند یا از گناه ناامید شود، هر دو از مسیر ذکر حقیقی خارج شدهاند؛ زیرا ذکر روح، همواره انسان را در حالت مراقبت و امید نگه میدارد.
اما اوج ذکر، در ساحت قلب رخ میدهد؛ جایی که معیار نهایی دینداری آشکار میشود: صدق و صفا. در این مرحله، دیگر ادعا ارزشی ندارد. صریح است: اگر عشق واقعی باشد، باید در همه ابعاد وجود انسان دیده شود. محبت قلبیای که در وقت گذاشتن، هزینهدادن، فداکاری و مسئولیتپذیری ظهور نکند، صدق نیست.
در اینجا، مسئله امام زمان(عج) بهعنوان معیار عینی صدق مطرح میشود. غیبت طولانی امام، نه صرفاً یک رخداد تاریخی، بلکه نشانهای از فقدان صدق در میان مدعیان محبت است. اگر عشق به امام زنده باشد، باید در مال، آبرو، علم، دعا و تلاش اجتماعی تجلی پیدا کند. کسی که برای مشکلات شخصی خود ناله و دعا دارد، اما برای امامش استغاثه نمیکند، هنوز به مرحله ذکر قلب نرسیده است.
ذکر، شاخص دینداری زنده است. ذکر، نشان میدهد که ایمان از سطح ذهن و زبان عبور کرده و به ساحت زندگی رسیده است. تنها در این صورت است که میتوان از صدق سخن گفت؛ صدقی که مقدمه فهم درست انتظار و نسبت حقیقی انسان با امام زمان(عج) است. این نقطه، دقیقاً همان جایی است که مقاله باید در جمعبندی نهایی به آن ختم شود.
همه این مسیر، از لیله الرغائب تا ذکر قلب، به یک نقطه ختم میشود: نسبت واقعی انسان با امام زمان(عج). انتظار، صرفاً یک باور ذهنی یا مجموعهای از دعاهای مناسبتی نیست؛ انتظار، سبک زندگی انسانیِ متعادل است.
منتظر واقعی، کسی است که مربی را پذیرفته، معشوقها را درست چیده و در عشق صادق است. غیبت، آینهای است که نشان میدهد مشکل از نبود امام نیست، بلکه از نرسیدن ما به صدق است.
لیله الرغائب، دعوتی دوباره است: دعوت به اینکه انسان، پیش از افزایش عمل، درست انسان شود و پیش از ادعای انتظار، زندگیاش را صادقانه تنظیم کند.
اگر این مسیر درست طی شود، سه ماه میتواند کاری با انسان بکند که یک عمر نکرده است.