لا اله الا الله، ستون تمامی ادیان؛ بررسی نسبت توحید و حقیقت انسان در ساختار دین
شناخت هر ساختمان زنده یا غیرزنده ای نه از دیوارها و پنجره ها، بلکه از ستونی آغاز می شود که وزن همه اجزا را بر دوش می کشد. اگر آن ستون درست شناخته نشود، فهم شکل کلی بنا نیز دچار خطا خواهد شد. در باب دین و انسان نیز مسئله از همین سنخ است. ممکن است کسی درباره اعمال دینی، مناسک، یا حتی ویژگی های اخلاقی انسان سخن بگوید، اما تا زمانی که به بنیاد نگهدارنده این مجموعه نرسیده باشد، تصویر او از حقیقت دین و جایگاه انسان در آن ناتمام خواهد ماند. از همین جا پرسش اصلی پدید می آید: اساسی ترین پایه ای که هم دین بر آن استوار است و هم فهم حقیقت انسان به آن بازمی گردد، چیست؟
پاسخ در همان اصل یگانه ای نهفته است که به عنوان بنیادی ترین رکن دین معرفی می شود: لا اله الا الله. این اصل فقط یک گزاره زبانی یا شعاری آیینی نیست، بلکه معیار فهم دین، سنجه تفسیر حقیقت انسان، و مبنای تشخیص نسبت این دو با یکدیگر است. اگر تمام دین مبتنی بر یک کلمه واحد باشد، آن کلمه نه یک بخش در کنار سایر بخش ها، بلکه قاعده ای است که معنا و اعتبار همه اجزا را تعیین می کند. از این رو، هر بحثی درباره انسان، دین، یا رابطه میان آن ها، ناگزیر باید از همین نقطه آغاز شود.
لا اله الا الله به عنوان ستون بنیادین دین
دین زمانی به درستی فهم می شود که شناخت ما از بنیاد آن آغاز گردد، نه از فروع و مظاهر آن. هنگامی که گفته می شود همه دین مبتنی بر یک کلمه واحد است، مقصود آن است که حقیقت دین در کثرت اجزا و صورت ها پراکنده نیست، بلکه در وحدتی متمرکز است که سایر سطوح از آن معنا می گیرند. در این چهارچوب، لا اله الا الله ستون دین است؛ یعنی اصلی که بدون آن، دین از بنیان خود تهی می شود.
اهمیت این اصل فقط در جایگاه اعتقادی آن خلاصه نمی شود. انسان در نماز و اذان بارها به این وحدت گواهی می دهد. تکرار این گواهی نشان می دهد که دین، انسان را پیوسته به نقطه بنیادین خود بازمی گرداند تا پیوند او با اصل توحید در سطح آگاهی، گفتار و جهت گیری وجودی محفوظ بماند؛ بنابراین، اصل یادشده نه صرفاً موضوعی برای تصدیق ذهنی، بلکه محور سازمان دهنده کل حیات دینی است.
حقیقت دین از پراکندگی و دوگانگی آغاز نمی شود، بلکه از یگانگی مبدأ معنا می یابد. به همین دلیل، اگر کسی بخواهد دین حقیقی، دین حنیف و اسلام ناب را بشناسد، ابتدا باید معنای واقعی این اصل را دریابد. شناخت دین از جایی آغاز می شود که وحدت بنیادین آن شناخته شود.
نسبت لا اله الا الله با فهم حقیقت انسان
حقیقت وجود انسان را نمی توان فقط از راه مقایسه زیستی یا طبیعی با سایر موجودات فهمید. برای شناخت انسان باید معیاری در اختیار داشت که تمایز بنیادینش را آشکار کند. این معیار همان اصلی است که پیش تر به عنوان ستون دین معرفی شد. از این منظر، حقیقت انسان نیز با لا اله الا الله شناخته می شود.
این گزاره دلالتی مهم دارد: انسان نه صرفاً با ظاهر انسانی، نه تنها با توانایی های عقلانی متعارف و نه فقط با عضویت در نوع بشر تعریف می شود. حقیقت وجود ما با نسبتی سنجیده می شود که با اصل توحید برقرار کرده ایم. در نتیجه، تعریف انسان در این دستگاه فکری، تعریفی وجودی است، نه صرفاً طبیعی یا اجتماعی. آنچه تعیین می کند ما تا چه اندازه در مرتبه انسانی قرار داریم، میزان حضور و فعلیت این اصل در ساحت وجودی ماست.
از این جا، رابطه انسان و دین از صورت یک پیوند بیرونی فراتر می رود. دین چیزی افزوده بر انسان نیست که بعداً بر او تحمیل شده باشد، بلکه معیار کشف حقیقت خود اوست. اگر انسان بدون این اصل سنجیده شود، تعریف او ناتمام خواهد بود و اگر دین جدا از این اصل تفسیر گردد، حقیقت آن از دست خواهد رفت. پس وحدتی که بنیاد دین است، هم زمان معیار فهم انسان نیز هست.

فطرت و گواهی انسان بر اصل توحید
گواهی زبانی در نماز و اذان، در کنار گواهی فطری، دو سطح از یک حقیقت را تشکیل می دهد. سطح نخست، اظهار و آگاهی آشکار است؛ سطح دوم، ریشه در سرشت انسان دارد. از همین رو، شناخت انسان بدون توجه به این شهادت درونی ممکن نیست؛ اگر فطرت بر وحدت اله گواهی می دهد، پس انسان در عمیق ترین ساحت وجودی خود نسبتی با این وحدت دارد. این نسبت نه امری تصادفی، بلکه نشانه ای از جایگاه توحید در تعریف حقیقت اوست.
نتیجه این بحث آن است که پیوند انسان با ستون دین، پیوندی قراردادی یا صرفاً تربیتی نیست. این پیوند از درون ساختار وجودی انسان قابل فهم است. انسان از آن جهت که انسان است، با این اصل نسبت دارد و همین نسبت است که امکان فهم درست از دین و از خود انسان را فراهم می سازد.
فقط این نیست که انسان این اصل را بداند یا بر زبان آورد، بلکه باید دید لا اله الا الله در بخش وجودی ما تا چه اندازه فعال شده است. این تعبیر نشان می دهد که حقیقت انسان با میزان تحقق درونی این اصل سنجیده می شود، نه با ادعای صوری آن.
در این جا، وجود انسان دارای مراتب و ساحت هایی دانسته می شود که همه آن ها در یک سطح قرار ندارند. این تعبیر حاکی از آن است که در انسان ساحتی فراتر از عقل متعارف یا لایه های صرفاً مادی و طبیعی وجود دارد. هنگامی که این ساحت فعال شود، انسان به حقیقت انسانی خود نزدیک می شود؛ بنابراین، انسان بودن در معنای کامل، نتیجه فعلیت یافتن آن مرتبه متعالی است که با اصل توحید سنجیده می شود.
این تحلیل، مرز مهمی میان «نوع زیستی انسان» و «حقیقت انسانی» برقرار می کند. ممکن است فرد از نظر ظاهری انسان باشد، اما معیار نهایی برای انسان بودن، فعلیت ساحت متجرد و فوق عقلانی اوست؛ ساحتی که با اصل توحید نسبت مستقیم دارد. در نتیجه، حقیقت انسان امری ایستا و تضمین شده نیست، بلکه وابسته به نحوه تحقق این اصل در وجود هر فرد است.
مراتب موجودات و تمایز انسان از غیرانسان
اگر بخش فوق عقل یا تجرد انسان فعال باشد، آن شخص انسان است و اگر این ساحت فعال نباشد، یا فرشته است یا حیوان یا گیاه یا جماد و یا پست تر از جماد. این تقسیم بندی نشان می دهد که انسان بودن در دستگاه مفهومی شیعه، یک عنوان صرفاً ظاهری نیست، بلکه مرتبه ای وجودی است که با فعلیت توحید در انسان محقق می شود.
نکته مهم آن است که تمایز انسان از سایر موجودات، بر پایه ساختار بدنی یا ویژگی های طبیعی قرار نگرفته است. معیار تمایز، نحوه فعلیت یافتن ساحت مجرد وجود است. همین امر جایگاه انسان را ارتقا می دهد و مسئولیت ما را سنگین تر می کند. ارتقا از آن جهت که حقیقت وجود ما به مرتبه ای فراتر از سطوح طبیعی وابسته است و سنگینی مسئولیت از آن رو که سقوط از این مرتبه نیز ممکن است.
انسان می تواند از حیث مرتبه وجودی با موجودات دیگر نسبت پیدا کند؛ بنابراین، مرز میان این مراتب نه صرف صورت ظاهری، بلکه کیفیت فعلیت یافتن آن اصل بنیادین است. در نتیجه، سنجش حقیقت انسان فقط با رجوع به همان ستون ممکن است که دین نیز بر آن استوار شده است.
جمع بندی
فهم انسان و دین، زمانی منسجم و دقیق می شود که هر دو از یک مبدأ واحد تفسیر شوند؛ اگر دین بر بنیادی ترین ستون خود استوار است، شناخت آن نیز باید از همان ستون آغاز گردد، نه از اجزای پراکنده و نمودهای فرعی. این ستون، اصل توحید است؛ اصلی که همه دین بر آن بنا شده و معنا و جهت سایر اجزا را تعیین می کند. از این رو، هر تفسیر از دین که از این بنیاد فاصله بگیرد، در حقیقت از مرکز ثقل خود دور شده است.
در همین چهارچوب، حقیقت انسان نیز نه با ظاهر نوعی او و نه صرفاً با ویژگی های طبیعی و عقلانی متعارفش شناخته می شود. انسان در این نگاه، موجودی است که حقیقت او به میزان فعلیت یافتن اصل توحید در ساحت وجودی اش وابسته است. به بیان دقیق تر، آنچه انسان را در مرتبه حقیقی انسانیت قرار می دهد، فعال شدن بخش فوق عقل یا ساحت مجرد وجود اوست. این ساحت، محل ظهور حقیقتی است که انسان را از سایر مراتب موجودات متمایز می کند.
اهمیت این تحلیل در آن است که میان دین و انسان پیوندی بیرونی و قراردادی برقرار نمی کند، بلکه وحدتی درونی میان آن دو نشان می دهد. همان اصلی که پایه دین است، معیار سنجش حقیقت انسان نیز هست. در نتیجه، دین فقط مجموعه ای از آموزه ها برای تنظیم رفتار انسان نیست، بلکه افق فهم انسان از خود را نیز روشن می کند. انسان نیز موجودی نیست که صرفاً مخاطب دین باشد؛ بلکه حقیقت او در نسبت با بنیاد دین تعریف می شود.
از این منظر، گواهی انسان در نماز و اذان بر وحدت «اله» و نیز شهادت فطرت او بر همین حقیقت، دو ظهور از یک واقعیت هستند: واقعیتی که هم در ساختار دین حضور دارد و هم در ژرفای وجود انسان. به همین دلیل، شناخت دین حقیقی و شناخت انسان حقیقی، دو مسیر جدا از هم نیستند، بلکه هر دو در یک نقطه به هم می رسند.
پس اگر بنا باشد نسبت انسان و ستون دین به درستی فهم شود، باید گفت که این نسبت، نسبت میان یک موجود و یک اصل بیرونی نیست؛ بلکه نسبت میان حقیقت انسان و بنیادی ترین قاعده ای است که انسانیت او را معنا می بخشد. در این دستگاه فکری، هر قدر این اصل در وجود انسان فعال تر شود، حقیقت انسانی او آشکارتر می گردد و هر قدر این ساحت معطل بماند، فاصله او از مرتبه اصیل انسانیت بیشتر می شود؛ بنابراین، توحید نه فقط بنیان دین، بلکه معیار نهایی در شناخت انسان است.