شوق مرگ خواسته و احساسی مثبت است یا منفی؟
به نظر شما مرگ ترسناک است؟ شما از آن دسته افرادی هستید که از مرگ واهمه دارند و همواره از آن گریزان هستند، یا عضو آن گروهی هستید که با حال خوب از مرگ حرف می زنند و حس بدی نسبت به آن ندارند؟ اصلاً ترس از مرگ چیست؟ چرا عده ای شوق مرگ دارند و عده ای از آن می ترسند؟
ریشه این تفاوت عقیده در چگونگی درک افراد از مرگ، همچنین میزان سلامت قلب آنهاست. تصور کنید، همسایه شما ظرف گران قیمتی به شما امانت داده تا مراقبش باشید، اما به هر دلیلی ظرف از نجاست پر و آلوده شده، یا از دستتان افتاده و شکسته است. آیا در چنین شرایطی حاضرید آن امانت را به او پس بدهید؟ معلوم است که از شدت خجالت یا پشیمانی به هر ریسمانی چنگ می زنید، تا با او روبه رو نشوید و امانت را به او برنگردانید. علت ترس از مرگ اغلب ما هم همین است. در این درس گفتیم که مهم ترین امانت زندگی ما روح خداست، همان روحی که خدا در زمان خلقتمان در وجود ما به امانت گذاشته و نفْس یا قلب نامیده می شود. ما صرفاً امانت دار این امانت بزرگ هستیم و وظیفه ما در طول عمرمان در دنیا آن است که قلبمان را از آلودگی ها و بیماری های اعتقادی و اخلاقی پاک کنیم، همچنین تمام تلاشمان را به کار بگیریم، تا آن را به خدا شبیه کنیم و این امانت را سالم و کامل به صاحبش برگردانیم.
امانتی به نام قلب!
کسی که در طول عمر خودش را به تشابه و سنخیت با خدا رسانده باشد، مشعوف و سرخوش از این امانتی که در دست دارد، مشتاق برگشت به آغوش اوست و شوق مرگ در او غلیان می کند، تا با افتخار و سربلندی از امانت داری خوبش امانت را به خدا برگرداند. چنین شخصی در طول عمرش توانسته با تربیت نفس و به تعادل رساندن بخش های پایینی وجودش، با خدا که معشوق بخش انسانی اوست، انس و الفت بگیرد. قلب او با خدا پیوند خورده و مشتاق است که این رابطه شیرین را از تُنگ تَنگ دنیا خارج کند و در عالمی بی نهایت وسیع به خدا ملحق شود، با او زیست کند و آرام بگیرد. این شخص «مؤمن» نامیده می شود و ایمان او حاصل امنیت خاطری است که در اثر باور به آخرت و ابدیت در او ایجاد شده است. او معتقد است که ابدیتی وجود دارد، حساب و کتابی هست، به همین دلیل انتخاب ها، ارتباط ها و افکارش را بر مبنای این باور چیده و آرام است. انسان مؤمن همواره تلاش می کند که درگیر بخش های پایینی وجودش نشده و مشغول خواهش های مکرر و مختلف معشوق های این بخش نشود. او مدام ابدی بودنش را به خودش یادآوری می کند، به همین دلیل درگیر غم ها و اضطراب های محدود نمی شود، نداشتن ها و فقدان های زندگی اش او را معطل نمی کنند، از کنار هر چیزی ساده می گذرد و مشکل های ریز و درشت نه تنها مانع حرکت سالم او به سمت آخرت نمی شوند، بلکه سکوی پرتاب و فرصت رشدی برای تربیت نفس او می شوند.
شوق مرگ در کسی ایجاد می شود که خیالش از بهشت درون قلبش آسوده است و می داند که عفونت و بیماری مهلکی در قلبش نمانده که بتواند برایش جهنم بسازد. این وضعیت باعث می شود که او مثل براده های آهن که جذب آهن ربا می شوند، شوق شدیدی به تولد به برزخ و پیوستن به معشوقش پیدا کند. شوق مرگ از آثار امانت داری صحیح از بزرگ ترین امانت زندگی و میل رساندن این امانت به صاحبش یعنی خداوند است.
از مهم ترین محصولات آمادگی برای مرگ، شادی و آرامش در قلب انسان است. آمادگی برای مرگ همان انگیزه مؤثری است که انسان را برای درمان بیماری های قلب تحریک می کند. همچنین تمام رنج ها و گرفتگی های قلب را برطرف می کند و ما را برای تولد سالم به برزخ مهیا می کند.
با خواندن این توصیف ها شاید بپرسید، این آمادگی و شوق مرگ چطور باید در ما ایجاد شود؟ پاسخ عجیب آن است که باید خودمان را بکُشیم، تا به قلبی سالم و سلیم برسیم. اشتباه نکنید، منظورمان از کُشتن خود، کُشتن «من طبیعی» ماست. ما تا مرگ های متعدد و مداوم را در دنیا تجربه نکنیم، نمی توانیم شیرینی و شوق مرگ را بچشیم. اما چه مرگی؟ چگونه؟ مگر می شود خودمان را بکُشیم؟ اصلاً مرگ یعنی چه؟ برای دانستن پاسخ این سؤال ها با ما همراه باشید.
بهترین شیوه امانت داری قلب
شاید عجیب یا حتی مضحک به نظر برسد، اگر به کسی بگوییم، کودکی که نزد تو امانت است را بکُش. چون تا اینجا گفتیم که ما اجازه تعرض به امانت ها را نداریم. کاملاً درست است، این قانون در مورد همه امانت ها صدق می کند، به جز بزرگ ترین امانت زندگی یعنی قلب ما. شاید بپرسید، مگر ممکن است که با کشتن کسی به او کمک کنیم؟ پاسخ این سؤال به چگونگی درک ما از مفهوم مرگ بستگی دارد. همه مرگ ها به معنای نقطه پایان یا تمام شدن نیستند، بلکه بسیاری از حیات ها از دل مرگ ها به وجود می آیند. بزرگ ترین مصداق این موضوع، مردن در بخش طبیعی وجود است.
مرگ در اینجا با آن تصویر همیشگی نقش بسته در ذهن ما متفاوت است. در بحث مراقبت از قلب برای رسیدن به قلب سلیم و طهارت نفس، مرگ به معنای مخالفت با خواسته ها و دستورهای ریز و درشتی است که مدام از طرف بخش های پایینی وجودمان با آنها مواجه می شویم. شاید جالب باشد اگر بدانیم، برای صاف و زلال شدن قلب باید با طبیعتمان درگیر شویم و قدری در مقابل خواسته های تمام نشدنی و مکرر معشوق های بخش های پایینی وجودمان سینه سپر کنیم، تا به آنها نه شنیدن را یاد بدهیم. هر یک پاسخ منفی به درخواست هایشان یک مرگ برای آنها محسوب می شود. نکته هیجان انگیز آن است که میزان قدرت، رشد و نشاط هر کسی به تعداد مرگ هایی بستگی دارد که در این راه تحمل می کند. البته بعد از هر درگیری و مخالفت اولیه با این خواسته ها و دستورها اذیت می شویم و به ما فشار وارد می شود، اما اگر صبر کنیم، در این تمرین مداومت به خرج بدهیم و به هیاهوی نفس و معشوق هایش اهمیت ندهیم، بعد از هر مرگی که رقم می زنیم، آرامش و شادی کسب می کنیم.
پاک سازی قلب از آلودگی ها یا حتی معشوق های اضافه کاری سخت و زمان بر است. ما باید بدانیم که معشوق های چهار بخش پایینی وجودمان و حتی قوای مختلف نفسمان مثل حس، خیال، وهم و عقل بیکار نمی نشینند، تا معشوق بخش انسانی مان یعنی خداوند جای آنها را در قلبمان بگیرد. طبیعی است که مثل کسی که در حال غرق شدن است، داد و فریاد کنند، به همه چیز چنگ بزنند، ترس و دلهره ایجاد کنند و غریق نجاتشان را هم همراه خودشان به پایین بکشانند؛ اگر ما در تمرین این دست از مرگ ها شجاع باشیم، دیگر چیزی اذیتمان نمی کند؛ در نتیجه بسیار شاد و آرام زندگی می کنیم. اگر به دنبال سلامت قلبیم و مایلیم این امانت را سالم و بدون نقص به صاحبش برگردانیم، باید صبورانه به استقبال این مرگ ها برویم، آن ها را تحمل کنیم و حتی دوستشان داشته باشیم؛ زیرا این مرگ های کوچک و بزرگ و روزمره همان آنتی بیوتیک های قوی و مؤثری هستند که به سراغ عفونت ها و میکروب های بیماری زای قلب ما می روند و تک به تک آن ها را می میرانند.
مثلاً چشم ما مثل یک موجود گرسنه و سیری ناپذیر است که هر چه می بیند را می خواهد. مشکل آن است که هر چه به خوردش بدهیم، قانع نمی شود و گرفتار ولع بیشتر می شود؛ مثلاً هر چه بیشتر تصاویر مستهجن یا ناسالم ببیند، تشنه تر می شود و بیشتر طلب می کند. یا هر قدر اجناس زیبای ویترین ها و فروشگاه ها را ببیند، طمع بیشتری پیدا می کند و هوس های بیشتری به دل ما می اندازد. چشم باید جوری تربیت شود که ما را زمین گیر معشوق های پایینی نکند، شهوت جنس مخالف را در ما تقویت نکند، همچنین با نگاه کردن های مداوم به چهره و اندام دیگران آنقدر هوس زیبایی و جلب توجه مردم را در دل ما نیاندازد که تمام فکر و ذکر و وقت ما مشغول این دست از دغدغه ها شود.
شوق مرگ حاصل مرگ تدریجی
شوق به مرگی که در حقیقت تولد به برزخ و سپس حیات ابدی است، در کام کسانی ایجاد می شود که درد مرگ را به آرامی و بارها در طول زندگی تجربه کرده و آن را چشیده اند. درست مثل فردی که با اضافه وزن زیاد به باشگاه مراجعه کرده و بابت رژیم غذایی و برنامه ورزشی سنگینش بسیار سختی کشیده است. این فرد مدت ها در مقابل هر هوس شیرینی، غذای پر چرب، خوراکی های ناسالم و حتی خوراکی های سالمی که از میزان کالری دریافتی مجاز او بیشترند، مقاومت کرده است. او در تمرین های ورزشی رنج فراوانی به جان خریده، اما می داند که نتیجه این مقاومت ها، مخالفت ها و مداومت ها تجربه وصف نشدنی حس رضایت، خوشحالی و سلامتی است. او با هر بار نه گفتن به هر هوسی یک مرگ را تجربه می کند که پس از مدت ها مجموع این مرگ های کوچک، موفقیت و سلامت نهایی او را برایش رقم می زند. داستان انسان و سلامت قلب او هم همین طور است. تا زمانی که انسان نتواند خودش مشتاقانه در مقابل دیدنی ها، شنیدنی ها، خوردنی ها، اندیشیدن ها، خیال پردازی ها، توهم ها و … مرگ ایجاد کند، به قلب سلیم نمی رسد. شوق مرگ علامت انسانی است که به قلب سلیم رسیده و مشتاقانه منتظر ملاقات با معشوقی است که سال ها در حال نگهداری، مراقبت و پرورش امانت او بوده است. او مثل کودکی است که درد قد کشیدن و استخوان ترکاندن دوران رشد را گذرانده و حالا به آرامش و پختگی پس از بلوغ رسیده است. او هم سال ها درد مرگ های کوچک در نفس را کشیده و دیگر درد و ترسی از مرگ برایش نمانده؛ زیرا دیگر بیماری و آلودگی دردسرسازی در قلبش نمانده که مانع ملحق شدن او به زوج حقیقی اش خداوند شود.